صفحه1
سيره امام على عليه السلام
امير المؤمنين على(ع) در يك نگاه
اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه
اوصاف بدنى على (ع)
در كتاب كشف الغمه نوشته شده است كه بدر الدين لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست كرد تا احاديث صحيح و گوشهاى از آنچه درباره فضايل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج كنند.اين صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مىگويد: «من اين شمع را ديدم».آنچه در اوصاف على (ع) مىآيد مطالبى است كه از كتاب صفين و از جابر و ابن حنفيه و ديگران و نيز از كتاب استيعاب نقل شده است.بدر الدين با خواندن اين صفات گفت:او (على) نكوترين كسى است كه صفاتش را ديده است.ما با استفاده از مجموع اين روايات به خصوصيات برجسته آن امام همام اشاره مىكنيم.
على (ع) مردى ميانه بالا بود.اندكى كوتاه و چاق.چشمانى سياه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مىزد.ابروانش كشيده و پيوسته بود.صورتى زيبا داشت و از نيكو منظرترين مردم به شمار مىآمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهرهاى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش،موى ديگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مىدرخشيد.گردنش از سپيدى به درخشش ابريقى نقرهاى مانند بود.ريشى انبوه داشت و بالاى آن زيبا مىنمود.گردنش ستبر و شانههايش همچون شانههاى شيرى ژيان،فراخ بود.
در روايتى ديگر ذكر شده است:شانههايش مانند شانههاى شيرى قوى جثه،پهن بود.بازوان نيرومندش،از شدت درهم پيچيدگى عضلات از ساعدش قابل تميز نبود.مچها و نيز پنجههايى قوى و قدرتمند داشت.
در روايتى ديگر نيز آمده است:آن حضرت انگشتانى باريك و ساعد و دستى نيرومند داشت.و چنان قوى بود كه اگر دست كسى را مىگرفت،بر او مستولى مىشد و طرف مقابل قدرت نفس كشيدن را از دست مىداد.شكمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سينه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او كه در مفصل با يكديگر جفتشده بودند،بزرگ مىنمود.عضلاتى پر پيچ و تاب و ساقهايى كشيده و باريك داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندكى به جلو متمايل مىشد.چون به ميدان كارزار روى مىآورد،با هروله و شتاب مىرفت. نيرومند و شجاع بود و در رويارويى با هر كسى،پيروز مىشد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تاييد كرده بود.
مغيره در اين باره گفته است:على (ع) همچون شير بود،بلكه از شير قوىتر و اندامش از اندام او بهنجارتر مىنمود.
سيره معصومان جلد 3 صفحه 18
سيد محسن امين
اوصاف بدنى على (ع)
اوصاف بدنى على (ع)
در كتاب كشف الغمه نوشته شده است كه بدر الدين لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست كرد تا احاديث صحيح و گوشهاى از آنچه درباره فضايل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج كنند.اين صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مىگويد: «من اين شمع را ديدم».آنچه در اوصاف على (ع) مىآيد مطالبى است كه از كتاب صفين و از جابر و ابن حنفيه و ديگران و نيز از كتاب استيعاب نقل شده است.بدر الدين با خواندن اين صفات گفت:او (على) نكوترين كسى است كه صفاتش را ديده است.ما با استفاده از مجموع اين روايات به خصوصيات برجسته آن امام همام اشاره مىكنيم.
صفحه2
على (ع) مردى ميانه بالا بود.اندكى كوتاه و چاق.چشمانى سياه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مىزد.ابروانش كشيده و پيوسته بود.صورتى زيبا داشت و از نيكو منظرترين مردم به شمار مىآمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهرهاى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش،موى ديگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مىدرخشيد.گردنش از سپيدى به درخشش ابريقى نقرهاى مانند بود.ريشى انبوه داشت و بالاى آن زيبا مىنمود.گردنش ستبر و شانههايش همچون شانههاى شيرى ژيان،فراخ بود.
در روايتى ديگر ذكر شده است:شانههايش مانند شانههاى شيرى قوى جثه،پهن بود.بازوان نيرومندش،از شدت درهم پيچيدگى عضلات از ساعدش قابل تميز نبود.مچها و نيز پنجههايى قوى و قدرتمند داشت.
در روايتى ديگر نيز آمده است:آن حضرت انگشتانى باريك و ساعد و دستى نيرومند داشت.و چنان قوى بود كه اگر دست كسى را مىگرفت،بر او مستولى مىشد و طرف مقابل قدرت نفس كشيدن را از دست مىداد.شكمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سينه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او كه در مفصل با يكديگر جفتشده بودند،بزرگ مىنمود.عضلاتى پر پيچ و تاب و ساقهايى كشيده و باريك داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندكى به جلو متمايل مىشد.چون به ميدان كارزار روى مىآورد،با هروله و شتاب مىرفت. نيرومند و شجاع بود و در رويارويى با هر كسى،پيروز مىشد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تاييد كرده بود.
مغيره در اين باره گفته است:على (ع) همچون شير بود،بلكه از شير قوىتر و اندامش از اندام او بهنجارتر مىنمود.
سيره معصومان جلد 3 صفحه 18
سيد محسن امين
القاب و كنيههاى امام على عليه السلام
القاب و كنيههاى امام على عليه السلام
1ـ امير النحلنحل زنبور عسل را گويند.شاعرى گفته است:
ولايتي لامير النحل تكفيني عند الممات و تغسيلي و تكفيني و طينتي عجنت من قبل تكويني من حب حيدر كيف النار تكويني
«ولايت و دوستى من با امير نحل،در وقت مرگ و غسل و كفن مرا كفايت مىكند. سرشت من پيش از آفرينشم با دوستى حيدر آميخته،پس چگونه آتش مرا خواهد سوخت؟»1ـعلامه سبط ابن جوزى گويد: مؤمنان به زنبور عسل مانند،زيرا زنبور عسل چيز پاكيزه مىخورد و چيز پاكيزه مىنهد،و على امير مؤمنان است.
2ـ امام صادق عليه السلام فرمود: محققا شما در ميان مردم مانند زنبور عسل در ميان پرندگان هستيد. اگر پرندگان از محتواى درون زنبور عسل با خبر بودند يك زنبور عسل باقى نمىماند و همه را مىخوردند همچنين اگر مردم را از محبتى كه شما از ما خاندان در دل داريد با خبر مىشدند شما را با زخم زبانهاشان مى خوردند و در نهان و آشكار به شما ناسزا مىگفتند .خداوند رحمت كند بندهاى از شما را كه بر ولايت ما باشد.
2ـالأنزع البطينانزع از ماده «نزع» است به معناى كسى كه موى جلوى سر او ريخته باشد،و نيز به معناى كنده شدن و بريده شدن از چيزى است از جمله از شرك و گناه.
صفحه3
بطين از «بطن» است به معناى كسى كه شكم بزرگ دارد، و نيز كسى كه باطنش از علم سرشار است.
3ـرسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى على، خداوند تو را و خاندان و شيعيان و دوستان شيعيان تو را آمرزيده است، پس مژدهباد تو را كه تو انزع بطين هستى، از شرك بريدهاى و از علم سرشارى.
4ـعلامه سبط ابن جوزى گويد:او را بطين گويند، زيرا باطنش سرشار از علم بود، او خود مىگفت : «اگر برايم بالشى تا كنند(بر آن نشينم و)همانا در تفسير بسم الله الرحمن الرحيم برابر يك بار شتر مطلب گويم».و او را انزع گيند، زيرا از شرك بريده بود.
5ـابن اثير گويد: در وصف على عليهالسلام آمده كه او انزع بطين بود. آن حضرت موى جلو سرش ريخته بود،و شكمى بزرگ داشت. و گويند: معنايش آن است كه او از شرك بريده بود و باطن او از علم و ايمان سرشار بود
6ـابن منظور گويد: تازيان ريختگى موى جلوى سر را دوست مىدارند، و چنين كسى را به فال نيك مىگيرند.
3ـيعسوب الدين7ـآن حضرت را يعسوب الدين و يعسوب المؤمنين ناميدهاند، زيرا يعسوب ملكه زنبوران عسل است كه از همه قوىتر و هوشيارتر است،بر در كندو مىايستد و هر زنبورى كه عبور مىكند دهانش را مىبويد، اگر بوى بدى از او بشنود مىفهمد كه از گياه بدى استفاده كرده،پس او را دو نيم مىكند و بر دو كندو مىافكند تا زنبورهاى ديگر عبرت گيرند.على عليه السلام نيز بر در بهشت مىايستد و دهان مردم را مىبويد،هر كسى را كه بوى دشمنى خود ازاو بشنود در آتش دوزخ مىافكند.
4ـ ابو ترابابو تراب به معناى پدر خاك، يا دمساز خاك، يا پدر و رئيس خاكيان است.
8ـشاعربزرگ،شيخ كاظم ازرى رحمه الله گويد:
لم تكن هذه العناصر الا من هيولاه حيث كان أباها
«اين عناصر (چهارگانه) از ماده او به وجود آمدهاند، زيرا كه او پدر عناصر است.»
9ـشاعر توانا عبد الباقى افندى مصرى رحمه الله گويد:
يا أبا الاوصياء انت لطه صهره و ابن عمه و اخوه ان الله فى معانيك سرا اكثر العالمين ما علموه انت ثانى الآباء فى منتهى الدو ر و آباؤه تعد بنوه
«اى پدر اوصيا،تو داماد عمو زاده و برادر طاها (پيامبر خدا) هستى».
«خدا را در وجود تو اسرارى است كه بيشتر مردم عالم نمىدانند».
«تو در آخر دايره وجود (در قوس صعود)آن دومين پدر هستى كه پدرانش فرزندان او به حساب مىآيند».
10ـ شيخ علاء الدين سكتوارى در محاضرة الأوائل(ص 113)گويد: نخستين كسى كه به كنيه «ابو تراب» ناميده شد على بن ابى طالب رضى الله عنه است،اين كنيه را رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، به او داد آن گاه كه ديد او بر روى زمين خوابيده و خاك بر پهلوى او نشسته است،از روى لطف و مهربانى به او فرمود:برخيز اى ابو تراب.
صفحه4
و اين محبوبترين القاب او به شمار مىرفت،و از آن پس، به بركت نفس محمدى اين كرامتى براى او گرديد، زيرا خاك خبرهاى گذشته و آينده تا روز قيامت را براى او باز مىگفت. اين را بفهم كه رازى است بىپرده.
11ـعباية بن ربعى گويد: به عبد الله بن عباس گفتم: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از چه رو على عليهالسلام را ابوتراب ناميد؟ گفت: از آن رو كه على عليه السلام صاحب زمين و حجت خدا بر اهل آن پس از رسول خداست، و بقاى زمين و آرامش آن به اوست، و از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم مى فرمود: چون روز قيامت شود و شخص كافر پاداش و نزديكى و كرامتى را كه خداى متعال براى شيعيان على آماده نموده ببيند گويد: «اى كاش من ترابى بودم» يعنى كاش از شيعيان على (ابو تراب) بودم. و اين است معناى اين آيه كه كافر گويد: كاش من تراب (خاك) بودم.
علامه مجلسى رحمه الله در بيان اين جمله گويد:ممكن است ذكر آيه در اينجا براى بيان علت ديگرى در نامگذارى آن حضرت به ابو تراب باشد، زيرا شيعيان او به جهت تذلل بيش از اندازه و تسليم بودن در برابر فرمانهاى حضرتش تراب ناميده شدند ـ چنانكه در آيه كريمه آمده ـو چون آن حضرت صاحب و پيشوا و زمامدار آنهاست ابوتراب نام گرفته است.
5ـامير المؤمنين12ـ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر مردم مىدانستند كه على از چه زمانى امير مؤمنان ناميده شد هرگز فضائل او را انكار نمىكردند. وى آنگاه اين لقب گرفت كه آدم ميان روح و جسد بود (و هنوز آفرينش او كامل نگشته بود)، و آنگاه كه خداوند (در عالم ذر از آفريدگان اقرار گرفت و)فرمود: «آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا». فرمود: «من پروردگار شما هستم، و محمد پيامبر شماست، و على امير شما».
13ـ جابر بن يزيد گويد: به امام باقر عليه السلام گفتم: چرا امير مؤمنان عليه السلام را بدين لقب ناميدهاند؟ فرمود: زيرا مؤمنان را آذوقه (علم و معرفت) مىرساند، مگر نشنيدهاى كه در كتاب خدا (در داستان يوسف) فرموده: و نمير أهلنا «و خانواده خود را آذوقه مىرسانيم» ؟!
14ـ امام صادق عليه السلام فرمود: آن حضرت به لقب امير مؤمنان ناميده شده، و امير از ميرة العلم است (خوراك علم رساندن)، زيرا عالمان از علم او بهره مىبرند، و علمى را كه از او ستاندهاند به كار مىگيرند.
15ـ عبد المؤمن مى گويد: به امام باقر عليه السلام گفتم: از چه رو امير مؤمنان را بدين لقب ناميدند؟ فرمود: زيرا آذوقه رسانى مؤمنان به دست اوست،اوست كه آنان را خوراك علم مىدهد.
16ـ هنگامى كه على عليه السلام به دنيا آمد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خانه ابى طالب رفت، على عليه السلام به وجد آمد و در چهره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خنديد و گفت: «سلام بر تو اى رسول خدا». سپس گفت: «به نام خداوند بخشاينده مهربان، تحقيقا مؤمنان رستگار شدند، آنان كه در نماز خشوع دارند». رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تحقيقا به سبب تو رستگار شدند، به خدا سوگند تو امير آنهايى كه از دانشهاى خود به آنان خوراك معنوى مىدهى، و به خدا سوگند تو رهنماى آنانى و آنان به سبب تو هدايت مىيابند.
اشكالاز اين اخبار استفاده مىشود كه علت نامگذارى على عليه السلام به امير المؤمنين آن است كه مؤمنان از دست او خوراك معنوى مىگيرند و او نيز خوراك معنوى آنان را تأمين مىنمايد، و اين مىرساند كه امير از مير گرفته شده و اين خلافى روشن است،زيرا امير بر وزن فعيل از كلمه امر كه مهموز الفاء است گرفته شده، و مير اجوف يائى است و ميان انها در اشتقاق تناسبى وجود ندارد.
پاسخپاسخ اين اشكال همان است كه علامه مجلسى رحمه الله فرموده است كه: «ميره با كسره ميم به معناى جلب كردن و فراهم آوردن طعام است، و پاسخ اين اشكال كه مبدأ اشتقاق امير با مير يكى نيست از چند وجه است:
الف) اين كه قلب صورت گرفته باشد (جا به جايى حروف يا تغيير بعضى به بعض ديگر)، و اين به چند جهت درست نيست و آن جهات روشن است.
صفحه5
ب) آن كه امير فعل مضارع به صيغه متكلم باشد، و آن حضرت اين جمله را مىفرموده (امير المؤمنين يعنى: مؤمنان را آذوقه مىدهم)سپس علم بالغلبه شده و به صورت اسم در آمده و حضرتش بدين نام مشهور گشته است، مانند تأبط شرا كه جملهاى است كه نام شخصى شده است .
ج) مراد آن است كه اميران دنيا را از آن رو امير گويند كه به پندار خودشان عهده دار تهيه خوراك و آذوقه و ما يحتاج مردم در امر معاش آنهايند، و على عليه السلام هم امير مؤمنان است و امارتش در امرى بزرگتر از امور فوق است، زيرا به آنان خوراكى مىرساند كه موجب حيات ابدى و نيروى روحانى آنهاست گر چه با ساير اميران در مورد مير جسمانى نيز شريك است،و اين بهترين وجه است».
توضيحاين كه در كلمه «قلب» صورت گرفته باشد، درست نيست،زيرا اولا قلب خلاف قاعده ادبى است . ثانيا اگر عين الفعل مير (ياء) به فاء الفعل انتقال يافته باشد مى شود يمر، و وزن فعيل آن مىشود: يمير، و روشن است كه مقصود ما حاصل نمىشود زيرا يمير غيراز امير است. و اگر منظور از قلب، قلب جوهرى يعنى ابدال باشد، باز هم درست نيست، زيرا دليلى براى اين قلب وجود ندارد.
و اين كه امير فعل مضارع باشد گر چه از وجه اول به واقع نزديكتر است اما باز هم درست نيست، زيرا اگر فعلى به صورت اسم درآمد، بر اساس حكايت بايد هميشه به يك صورت باشد و حركت آخر آن تغيير نيابد، بنا بر اين بايد هميشه أمير المؤمنين به صورت مرفوع خوانده شود در صورتى كه مىدانيم إعراب اين كلمه به حسب عوامل مختلف تغيير مىيابد.
اما وجه سومى كلامى وجيه و قولى لطيف است كه به اندكى توضيح نياز دارد.
توضيح آنكه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم واسطه فيض خداوند به موجودات است و هر نعمت مادى و معنوى كه به آفريدگان مىرسد به واسطه آن وجود مقدس است.
و از آن جهت كه على عليه السلام دروازه شهر علم و فقه و حكمت رسول خداصلى الله عليه و آله و سلم است، و نورش با نور آن حضرت يكى است و از منبع همان نور جدا شده و نفس و روح و جايگاه علم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است، و آن دو بزرگوار از يك پستان شير معنا خوردهاند، و هر دو از نور خداوند جدا گرديدهاند، پس على عليه السلام در همه فضائل و مناقب ـ جز نبوت ـ شريك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است، بنابر اين آن وجود مقدس نيز واسطه فيض خداست و بركات مادى و معنوى از مجراى آن امام بزرگوار به آفريدگان به ويژه به مؤمنان مىرسد. از اين رو مىتوان گفت كه آن حضرت امير و سالار مؤمنان است كه مسئوليت فراهم آوردن آذوقه و خوراك معنوى مؤمنان به عهده اوست.
اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام ص 44
احمد رحمانى همدانى
از ولادت تا هجرت
ميلاد امام على (ع)
پدر
پدر
پدر
امير مؤمنان از صلب پدرى چون ابوطالب ديده به جهان گشود.ابوطالب بزرگ بطحاء (مكه) ورئيس بنى هاشم بود. سراسر وجود او، كانونى از سماحت وبخشش، عطوفت ومهر، جانبازى وفداكارى در راه آيين توحيد بود.
درهمان روزى كه عبد المطلب جد پيامبر در گذشت، آن حضرت هشتسال تمام داشت. از آن روز تا چهل ودو سال بعد، ابوطالب حراست وحفاظت پيامبر را، در سفر وحضر، بر عهده گرفت وبا عشق وعلاقه بى نظيرى در راه هدف مقدس پيامبر
صفحه6
كه گسترش آيين يكتاپرستى بود جانبازى وفداكارى كرد. اين حقيقت در بسيارى از اشعار مضبوط در ديوان ابوطالب منعكس شده است ;همچون:
ليعلم خيار الناس ان محمدا نبي كموسى و المسيح بن مريم
افراد پاك وخوش طينتبايد بدانند كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيامبرى است همچون موسى وعيسى - عليهما السلام -.
همچنين:
الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا كموسى خط في اول الكتب
آيا نمىدانيد كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم همچون موسى (پيامبرى آسمانى) است وپيامبرى او در سرلوحه كتابهاى آسمانى نوشته شده است؟
يك چنين فداكارى، كه به زندانى شدن تمام بنى هاشم در ميان درهاى خشك وسوزان منجر شد، نمىتواند انگيزهاى جز عشق به هدف وعلاقه عميق به معنويت داشته باشد، وعلايق خويشاوندى وساير عوامل مادى نمىتواند يك چنين روح ايثارى در انسان پديد آورد.
دلايل ايمان ابوطالب به آيين برادر زاده خود به قدرى زياد است كه توجه قاطبه محققان بى نظر را به خود جلب كرده است. متاسفانه گروهى، از روى تعصبات بيجا، در مرز توقف در باره ابوطالب باقى ماندهاند وگروه ديگر جسارت را بالاتر برده، او را يك فرد غير مؤمن معرفى كردهاند. حال آنكه اگر جزئى از دلايلى كه در باره اسلام ابوطالب در كتابهاى تاريخ وحديث موجود است در باره شخص ديگرى وجود مىداشت، در ايمان واسلام او براى احدى جاى ترديد وشك باقى نمىماند، اما انسان نمىداند كه چرا اين همه دلايل نتوانسته است قلوب بعضى را روشن سازد!
فروغ ولايت ص14
آيت الله شيخ جعفر سبحانى
ابو طالب
ابو طالب
يكى از آن دو مرد،ابو طالب عموى پيامبر و سرپرست روزگار كودكى او و مدافع عمده او پس از بعثت آن حضرت مىباشد.البته حمايت اين رادمرد از پسر برادرش-پيامبر (ص) -و دفاعش از او در مقابل تهديدهاى قريش عامل اصلى استمرار زندگى پيامبر (ص) و دوام رسالت آن بزرگوار بود.آتش خشم قبايل قريش در طول چندين سال پيوسته بر ضد پيامبر فروزان بود و مىخواستند كه خون آن حضرت را رو در رو يا نابهنگام بريزند و انجام اين كار براى آنها-اگر ابو طالب،شيخ بطحا[رئيس حجاز] نبود كه هاشميان را رهبرى كند و از وجود آنان و جان خويش،حصارى استوار و نفوذ ناپذير در اطراف پيامبر (ص) بسازد-بسيار آسان بود.
البته خوانندگان تاريخ اسلامى مىدانند كه چگونه قبايل قريش به ابو طالب اخطار نهايى دادند تا پسر برادرش را از ناروا گفتن به پدرانشان و ناپسند خواندن خدايانشان و نابخردانه دانستن افكارشان، باز دارد و گرنه به او يورش خواهند برد،و مبارزه خواهند كرد تا يكى از دو گروه نابود شود و از بين برود.
اگر چه در ذهن ابو طالب ترديدى نبود كه پذيرش مبارزه طلبى قريش بزودى به نابودى او و خانوادهاش از جمله پيامبر (ص) خواهد انجاميد،نه تنها هيچ فشارى بر پسر برادرش وارد نساخت تا او از تبليغ رسالتخوددارى كند بلكه از خطرهايى هم كه قريش متوجه او ساخته بود،با او گفتگو كرد،و بعد بدون هيچ مقدمهاى براى كمك به او چنين گفت:«اى پسر برادر!به من و به خودت رحم كن و كارى را كه تاب تحمل آن را نداشته باشم بر من متوجه مكن!».
----------------------------------------------
صفحه7
هنگامى كه پيامبر (ص) -قاطعانه،استهزاكنان به تهديد ايشان و بالاتر از حد گفتار-به اين درخواست جواب رد داد،به عمويش اعلان كرد كه حاضر نيست رسالتش را حتى با ملكوت زمين و آسمان،عوض كند،و هرگز آن رسالت را ترك نخواهد كرد تا اين كه يا خدا او را پيروز گرداند و يا در اين راه هلاك شود، شيخ بطحا[ابو طالب]در اين كه تا پايان راه به همراه پيامبر گام بردارد،لحظهاى ترديد به خود راه ندارد.بعد از اين كه پيامبر (ص) رو برگرداند،ابو طالب او را صدا زد و گفت:پسر برادرم بيا!،پس چون پيامبر به جانب او آمد به وى گفت:«پسر برادر برو!و آنچه دوست دارى بگو،بخدا قسم تو را هرگز براى چيزى،رها نخواهم كرد.» .
ابو طالب بر اين پيمان مهم كه تا پاى جان خود،با پيامبر (ص) بسته بود،پاى فشرد.و چون كوهى پا بر جا ايستاد،و هرگز خطرها او را نلغزاند،و مشكلات او را نرم نكرد و نيروهاى شر او را نترساند.فردى شقى از مردم مكه،شكمبه گوسفندى را روى پيامبر (ص) -كه در حال سجده بود-انداخت،ابو طالب در حالى كه شمشيرش را بلند كرده بود دستبرادرزادهاش را به دست گرفت و به جانب آنها رفت.و در همان حال كه جمعى از كسانى كه بيرون مسجد الحرام نشسته بودند،و قصد تعرض به پيامبر را داشتند،او را ديدند،به آنان گفت:«قسم به آن كه محمد (ص) به او ايمان دارد اگر فردى از شما از جا بلند شود با شمشيرم بىامان او را مجازات خواهم كرد»و از آن جا گذشت در حالى كه شكمبهاى را روى سر و صورت آنان واژگون مىكرد!
قبايل قريش بر ضد ابو طالب و فاميل او همقسم شدند و به جاى جنگ در برابر آنان به سلاح گرسنه نگهداشتن[محاصره اقتصادى]متوسل شدند.با علم به اين كه هاشميان در آينده-اگر مقاتلهاى پيش آيد-مبارزه خواهند كرد،از طرف ديگر در تنگنا گذاشتن آنها روحيه قريش را بالا مىبرد.پس محدوديت اقتصادى و اجتماعى براى آنها به وجود آوردند كه تا سه سال ادامه داشت و آنان در آن مدت مجبور شدند تا در ميان كوهىاقامت گزينند كه بعدها به شعب ابو طالب معروف شد و هاشميان در طول آن مدت گاهى مجبور مىشدند از برگ درختان بخورند تا از شدت گرسنگىشان كاسته شود.
در تمام آن موارد همت آن قهرمان پير اين بود كه زندگى پيامبر را از خطر حفظ كند.ابو طالب در طول آن سالها بيشتر اوقات بعضى از خاندان خود و به طور خاص پسرش على را در بستر پيامبر مىخوابانيد تا او را مانع خطر حمله ناگهانى به عزيزترين عزيزانش قرار دهد.
اسلام ابو طالباز عجايب،اين كه شمارى از تاريخ نگاران و محدثان در كتابهايشان نوشتهاند كه ابو طالب در حال شرك مرد و روايت مىكنند كه اين آيه:«پيامبر و كسانى كه ايمان آوردهاند حق ندارند كه براى مشركان-هر چند از خويشاوندان باشند-پس از اين كه ثابتشد جهنمى هستند آمرزش بخواهند. »درباره ابو طالب نازل شده است،زيرا كه پيامبر خواستبراى او طلب آمرزش كند و خداوند از آن نهى كرد.
به عقيده من احاديثى كه در اين مورد روايتشده است،جعلى است و جزيى از حملههايى است كه امويان و همپيمانانشان بر امام على (ع) ،متوجه ساختهاند و البته قصدشان در پشت پرده اين احاديث آن بود كه براى توده مردم ثابت كنند،ابو سفيان پدر معاويه بهتر از ابو طالب پدر على است،زيرا كه ابو سفيان مسلمان مرد و ابو طالب مشرك از دنيا رفت!
احاديثبا تاريخ نزول آيه هماهنگ نيستگروهى از محدثان و مورخان به آن روايتهاى مجعول توجه كردهاند،بدون اين كه جنبههايى را كه دليل بر جعلى بودن آنها است مورد توجه قرار دهند و بدون اين كه قصد بررسى آنها را داشته باشند.و اين موقعى است كه تاريخ نزول آيه كريمه خود گواه است كه درباره ابو طالب نازل نشده است،آن آيه، جزئى از سوره براءت است و آن سوره باتمام آياتش-به جز دو آيه آخر (شماره 129 و 130) -مدنى است و آيه مذكور،آيه شماره 114 است.حقيقت اين است كه اين سوره در سال نهم بعد از هجرت نازل شد،و پيامبر به ابو بكر دستور داد كه در ايام حج همان سال-سالى كه او را به عنوان رئيس امور حج فرستاده بود-جزء اول از آن سوره را با صداى بلند بخواند.
----------------------------------------------
صفحه8
و پس از آن پيامبر على را فرستاد،و على آن آيات را از ابو بكر گرفت،زيرا كه وحى بر پيامبر (ص) نازل شد و او را مامور ساخت كه كسى نبايد آن را ابلاغ كند جز خود وى و يا مردى از خاندانش.سوره از حوادثى كه در جنگ تبوك اتفاق افتاده بود سخن مىگويد و جنگ تبوك در رجب سال نهم هجرى بوده است.
پس هر گاه سورهاى كه مشتمل بر اين آيه است در سال نهم بعد از هجرت نازل شده باشد هرگز آيه نمىتواند شامل ابو طالب شود كه در مكه-حداقل دو سال پيش از هجرت-بدرود حيات گفته است.و طلب آمرزش براى ميت،مطابق معمول،موقع اداى نماز بر او و پيش از دفن كردنش مىباشد.دليل بر اين مطلب،قول خداى تعالى است:«پيامبر و كسانى كه ايمان آوردهاند حق نداشتهاند...»،اين آيه مىرساند كه پيامبر در حادثهاى كه آيه در آن مورد نازل شده است،بتنهايى نماز نمىگزارده است،بلكه گروهى از مؤمنان در نماز جماعتبا آن حضرت بودهاند.
واقع مطلب اين است كه نماز ميت پيش از هجرت مقرر نشده بود و اولين نمازى كه پيامبر (ص) بر ميتى اقامه كرد،نماز آن حضرت بر جنازه براء بن معرور انصارى در مدينه بود.درستتر اين است كه آيه مزبور،پس از اين كه پيامبر بر فردى از منافقين كه اظهار اسلام مىكرد و در باطن مشرك بود نماز گزارد،نازل شده است.و قول صحيح اين است كه آن منافق،عبد الله بن ابى بن سلول بود كه همان سال درگذشت،و در نفاق و كينه نسبتبه پيامبر (ص) و اسلام،مشخص بود.درباره او و پيروانش سوره«المنافقون»قبلا نازل شده بود.
و اگر محدثان و مورخانى كه در كتابهايشان (از روى غفلت و حسن نيت) تهمت نارواى شرك ابو طالب را ثبت كردهاند،اندكى با منطق سليم مىانديشيدند هرگز دچارچنين اشتباه تاريخى آشكارى نمىشدند.
قول به مشرك بودن ابو طالب يعنى اين كه او به خدايى بتها معتقد بوده است،در صورتى كه ايمان ابو طالب به الوهيتبتها با اعتقاد وى به راستگويى محمد (ص) كه از طرف خدا و از راه وحى خبر مىداد، و بر اساس رسالت آسمانى خود،به عبادت خداى يكتاى توانا،دعوت مىكرد سازش نداشت،در حالى كه آن را از جبرئيل و از جانب خداى بزرگ دريافت كرده بود.اين امر بيانگر آن است كه عبادت بتها و پذيرش الوهيت آنها موجب انكار آفريدگار يكتاست.پس او وقتى كه معتقد باشد به خدايى بتها،يا اعتقاد دارد كه محمد (ص) بعمد،غير حق،مىگويد و يا اين كه معتقد است محمد (ص) هر چه مىگويد از روى خيال و هذيان است،و به روش وسوسه شدگانى كه از چيزهاى خيالى سخن مىگويند به طورى كه گويا آنها را مىبينند!اگر بگوييم ابو طالب مشرك و به خدايى بتها مؤمن بوده است و در همان حال آن همه فداكاريها را در راه محمد انجام داده است،پس ناگزيريم شخص ابو طالب را در شمار ديوانگان و نادانترين نادانان فرض كنيم،چه او معتقد باشد كه محمد بعمد سخن ناحق مىگفته است و يا معتقد باشد كه او مورد وسوسه قرار گرفته است.اگر ابو طالب مشرك و عاقل بوده است و معتقد به اين كه محمد بعمد سخن غير حق مىگفته است،و با اين حال مىديده-چنان كه پيداست-نتيجه دعوتش هم براى او و هم براى قبيلهاش سالها گرسنگى،ويرانى،نابودى،و مرگ به بار مىآورد،حداقل لازم بود كه به شدت از او جلوگيرى كند و تا مىتواند او را متوقف سازد و سخت گيرترين فرد بر او باشد زيرا در آينده مردم مكه شخص او را مسؤول همه گناهان برادرزادهاش خواهند دانست.
و اگر ابو طالب فردى مشرك عاقل و معتقد به اين بود كه برادرزادهاش وسوسه شده است و مىديد كه دعوتش،همان طورى كه واضح است،او و خاندانش را نابود خواهد ساخت،لازم مىبود كه بر او ختبگيرد و زندانيش كند و به جامعه اعلان كند كه او ياوهگوست و او مسؤول گفتههاى وى نيست.
و اما ابو طالب سرنوشتخود را با سرنوشتبرادرزادهاش گره زد و تا پايان كار بدوناعتنا به آنچه در آينده دامنگير او و قبيلهاش مىشود،با او همراه بود،در همان حال او مىديد،كه به سبب حمايت از برادرزاده،خطرها و گرفتاريها،گرداگرد خود او و قبيلهاش را فرا گرفته است.تاريخ اسلام به ياد ندارد،كه ابو طالب على رغم آنچه براى او و خاندانش پيش آمد يك كلمه درشت و يا ناروا به برادرزادهاش گفته باشد،بلكه جان خود و خانوادهاش را فداى او كرد و با او معاملهاى كرد كه هيچ پدر مهربانى با عزيزترين فرزندش نكرده بود و به او گفت:پسر برادرم برو!آنچه مىخواهى بگو!پس به خدا سوگند هرگز تو را به سبب هيچ چيز ترك نخواهم كرد.ابو طالب با چنين اعمالى،يا مردى استبا ايمانى سرشار به حضرت محمد (ص) تا آن جايى كه باور دارد،زيان و ضرر در اين دنيا-هر اندازه بزرگ باشد-نمىتواند با آنچه از خوشنودى خداوند در كمك به رسالت او به دست مىآورد،برابرى كند،و يا ديوانهاى استسخت نادان كه سختيها و زيانها را در راه كمك به مردى نادرست-كه قيام به دعوتى كرده است كه در آن نور اميدى از رستگارى نيست-تحمل مىكند.ابو طالب در طول اين دعوت يازده سال زندگى كرده است كه هر چه بر آن مىگذشتبر انبوه مشكلات افزوده مىشد.
طبيعى است كه هرگز،هيچ عاقلى نمىگويد كه ابو طالب بزرگوار،هوشيار دانا و قهرمان ديوانه بوده استسادهترين قواعد منطقى ما را وا مىدارد كه بگوييم او مردى بود با درجهاى فوق العاده از ايمان به اسلام.تاريخ گواه است كه مؤمنان بزرگ از
صفحه9
صحابه موقعى كه حادثه سختى پيش مىآمد و درگيرى شدت مىيافت،فرار مىكردند،ولى ابو طالب فرار نكرد و در طول يازده سال از پاى در نيامد.
از اينجا ما درستى روايتى را درك مىكنيم كه از امام صادق (ع) ،و او از پدرانش،و آنان از على (ع) نقل كردهاند،كه روزى در صحن حياط،در شهر كوفه نشسته بود و مردم اطرافش گرد آمده بودند،پس مردى بلند شد و گفت:«اى امير المؤمنين تو در مقامى هستى كه تو و پدرت را خداوند براى عذاب در آتش،وارد آنجا كرده است.»پس امام به او گفت:«خاموش باش!خداوند دهانت را بشكند،به خدايى كه محمد را براستى مبعوث به نبوت كرده استسوگند،اگر پدرم از تمام گنهكاران روى زمينشفاعت كند، خداوند شفاعت او را پذيرا خواهد بود.» .
در حقيقت،ابو طالب بر خلاف آن چيزى بود كه اين محدثان و مورخان اثبات كردهاند.او نسبتبه اسلام آكنده از ايمانى با ريشههايى عميق بود،و به اندازه كوهها پايدار بود،ايمانى كه نه با تهديدهاى متوالى،متزلزل مىشد،و نه با گرسنگيهاى طولانى.البته او آن ايمان راسخ را پنهان داشت و خداوند دوبار به او پاداش مرحمت كرد.هدف او از مخفى داشتن اين ايمان راسخ پاسدارى از زندگى پيامبر بود، كه اگر باور خود را به اسلام اظهار كرده بود-در حالى كه رئيس قبيله هاشم و فرزندان مطلب بود-بىگمان پيوند ميان او و قريش قطع مىشد.و او نمىخواست،اين پيوند را تا آنجا با مردم قريش قطع كند كه منجر به انفجار مسلحانه در ميدان جدايى افكن جنگ شود،به حدى كه با زندگى او و قبيلهاش برخورد پيدا كند و بدان وسيله در حصارى كه مردان هاشمى پيرامون محمد (ص) ايجاد كردهاند شكافى به وجود آورد تا دست[مردم قريش]به او برسد.
اما با وجود اين كه ابو طالب ايمان خود را پنهان مىداشت،از ابراز آن بارها خوددارى نكرد،و آنچه را در دل داشت چند بار به صورت شعر و چند بار به گونه نثر،به زبان آورد.از جمله اشعار وى شعر زير است:
«براستى فهميدم كه كيش محمد از بهترين آيينهاى عالم است.به خدا سوگند كه قريش هرگز به تو دست نخواهند يافت و تا آن روزى كه در بستر خاك بخوابم دست از يارى تو بر نخواهم داشت.» .
و شعر ديگرش:«حقا كه دانستهاند پسر ما به ما دروغ نگفته و قصد سخنان بيهوده نداشته است;شكيبا و رشيد و دادگستر است و سبك مغز نيست،خدا را دوست مىدارد و لحظهاى از او غافل نيست، روسفيدى كه ابرها به خاطر او كه ياور يتيمان و پناهگاه بيوه زنان است،زمين را سيراب مىسازد. آفريدگار جهانيان با يارى خود،او راكمك كرده است و دين او را كه حق است و باطل نيست استوار گردانيده است.» .
هنگامى كه آگاهى يافت،قريش پيماننامهاى نوشته و در آن،به جدايى از قبيله هاشم و محاصره اقتصادى آنان همپيمان شدهاند چنين سرود:
«هان از طرف من به آن همپيمانان;خاندان لوى و خصا از تيره لويى از قبيله بنى كعب،بگوييد،آيا نمىدانيد كه ما محمد را مانند موسى پيامبرى مىدانيم كه نامش در كتابهاى آسمانى پيشين آمده است و بندگان خدا را به او محبتى است و نبايد به كسى كه خدا محبت او را در دلها نهاده است تاسف خورد،و براستى آن كسى كه نامش در كتاب آسمانى شما پنهان است روزى چون نوزاد شترى به شما نزديك خواهد شد» .
----------------------------------------------
صفحه10
اما سخنان او به نثر;قسمتى از وصيت او به كسانش در آستانه مرگ:«بدانيد كه من درباره محمد به شما سفارش مىكنم زيرا او امين قريش و راستگوى عرب و واجد همه كمالاتى است كه شما را به آنها سفارش كردهام،آيينى آورده است كه دلها آن را پذيرفته ولى زبانها از ترس شماتت انكارش كرده است،... به خدا سوگند كسى راه او را نرفت مگر هدايتشد،و كسى از او پيروى نكرد،مگر به خوشبختى ستيافت،هر گاه اجل مهلتم مىداد شدايد را از او باز مىداشتم و حوادث روزگار را از او مانع مىشدم»، «و شما اى توده بنى هاشم به نداى محمد لبيك گوييد و او را تصديق كنيد رستگار و هدايت مىشويد... يارى كنيد محمد را كه او راهنماى شما به راه راست است» .
تمام مسلمانان مديون ابو طالبندگزافه نيست اگر بگوييم تمام مسلمانان از نسل حاضر و گذشتگان و كسانى كهدر آينده خواهند آمد همگى در اسلامشان مديون ابو طالبند،زيرا بقاى رسالت اسلامى از جمله نتايج زندگى پيامبر اكرم (ص) و استمرار حيات آن بزرگوار است تا اين كه خداوند دينش را كامل كرد.و حمايت ابو طالب از پيامبر،سد بزرگى بود ميان قريش و ريختن خون پيامبر (ص) .اين سخن را در پاسخ به يك مساله اسلامى در حضور گروهى از علماى اسلامى بيان داشتم،يكى از حاضران پرسش زير را مطرح كرد:
همان خدايى كه اراده فرموده است تا رسالت اسلامى باقى بماند و منتشر شود،قادر بر نشر و ابقاى آن بدون ابو طالب و حمايت او از پيامبر نيز هست.پس تو چطور مىگويى كه همه ما در اسلام خويش مديون ابو طالب هستيم؟و من چنين پاسخ دادم:
ما مثل همه مسلمانان ايمان كامل داريم اراده خداوند تعلق گرفته استبه اين كه اسلام بماند و انتشار يابد،چنان كه ايمان داريم خداوند بر هر كارى تواناست و اين كه او هر گاه چيزى را اراده كند،و بگويد: بشو!پس مىشود.و ايمان داريم كه خدا نه تنها بر حفظ حيات پيامبر (ص) تواناستبلكه قادر است كه همه فرزندان آدم را مسلمان واقعى مؤمن به خدا و وحدانيت او،و روز جز او فرمانبردار تمام قوانين آسمانى قرار دهد و البته او قادر بوده است كه تمام قبايل قريش را كه دشمن محمد بودهاند،مطيع امر آن بزرگوار قرار دهد،بلكه قادر بوده است كه همه مردم را مطيع امر خود قرار دهد بدون اين كه محمد را بيافريند.
اما ما با ايمان به همه اينها مىدانيم كه خدا آن كارها را نكرده است و همه مردم را مؤمن قرار نداده است و دخالت مستقيمى براى اين كه انديشه و عقايد آنان را تغيير دهد،نكرده استبلكه آنان را آزاد گذاشته است تا خود،هدايتيا ضلالت را اختيار كنند.مقصود اين است كه خداوند نخواسته است كه مسير حوادث عالم را با اعجاز و دخالت مستقيم خود،تعيين كند،بلكه اراده كرده تا جريان در اين مورد مطابق وسايل عادى و اسباب طبيعى باشد.براى همين است كه وحى را بر بشرى بنام محمد (ص) فرستاده است و اسلام را به وسيله او گسترش داده است.و خواسته است كه قريش در اطاعتيا معصيت مجبور نباشند.و قريش به اختيار خود دشمنى با محمد (ص) و مبارزهبا او را برگزيد،و ابو طالب ايمان به رسالت او و دفاع از پيامبر را-با تمام امكانات و افرادى كه داشت-اختيار كرده است.حمايت ابو طالب و دفاع او از پيامبر (ص) يكى از عوامل حفظ حيات پيامبر و استمرار دعوت آن حضرت بود تا اين كه ابو طالب از اين جهان چشم فرو بست.
آيا پاداش نيكى جز نيكى است؟مىخواهم بگويم نسبتشرك دادن به مردى چون ابو طالب كه در مقابل يازده سال پاسدارى از زندگى پيامبر (ص) حقش بر گردن همه مسلمانان ثابت است،از بدترين نوع بىمهريهاست،و پاداش دادن به بزرگترين نوع نيكى توسط بزرگترين نوع بدى است.چقدر بزرگوار و با عظمت و جلال است ابو طالب قهرمان،يكى از دو مرد بزرگ از پيروان پيامبر (ص) كه دوام اسلام با وجود آن دو،و با كوشش آنان رابطه استوارى داشته است،و وجود آن دو تن در مورد بقاى اسلام تصادفى و اتفاقى نبوده است.
اميرالمؤمنين اسوه وحدت ص 69
----------------------------------------------